در میان کودکانِ مدرسه/ شعری از ویلیام باتلر ییتس / فارسیِ رزا جمالی

خرید بک لینک

در میان کودکانِ مدرسه

شعری از ویلیام باتلر ییتس

فارسیِ رزا جمالی

۱

در کلاس های دراز مدرسه با پرسشی راه می روم

راهبه ای مهربان و پیر در روسریِ سفیدش پاسخ می گوید

کودکان حساب و آواز می آموزند

تا کتاب و تاریخ بخوانند

و بِبرند و بدوزند و در بهترین شکل امروزی اش پاکیزه باشند

چشم های کودکان در حیرتی گذرا بر آن خیره است

مرد پیر شصت ساله ای که چهره ای اجتماعی به خود گرفته

و لبخند می زند.

۲

پیکر لیدیان را در خواب می بینم که خمیده است

بر بالای آتشی که رو به خاموشی ست

و او داستانی از ملامت ها، سختی ها و یا پیشامدی جزئی می گوید

که روزی خُرد را به مصیبتی بدل کند

گفت و انگار در طبیعت آویخت

گستره ای از شفقت های جوانی

یا دیگری که تمثیل های افلاطون را تغییر دهد

در زردی و سپیدیِ تنها یک صدف.

۳

و ذهنیتی از تکه ای اندوه و یا خشم

کودکی را می نگرم و یا دیگری که آنجاست

در شگفتم که او چگونه در این سن قدم برداشت

که حتا دخترانِ قو می توانند چیزی از میراثِ هر قایقران را بر خود تقسیم کنند.

و آن رنگ را که روی گونه و یا موهایش داشت

و آنجاست که قلبم وحشی می شود

او پیش از من چون کودکی که زندگی می کند پابرجاست.

۴

تصویرِ کنونی اش در ذهن شناورست

آیا انگشتِ قرن چهاردهمی اش به آن شکل داد

خالیِ گونه ها که چنان باد را می نوشید

و انبوهی از سایه ها را بر جاناش میبُرد

و من گرچه هرگز از گونهی لیدیان نیستم

بهتر که به تمام آن لبخند، لبخند بزنی و نشان دهی

که آنجا مترسکِ پیرِ آسوده خاطری ست.

۵

چه مادرِ جوان و شادابی، با هیبتی بر دامناش

شیرینی این زایش به خیانت رفته بود

می بایست که به خواب رود، شیون کند، تقلا کند که بگریزد

چون خاطره ای مهم و یا که نوشدارویی

و پس در اندیشه خواهد بود که مگر مادر به جزء آن هیبت چیزی دید

که شصت زمستان یا بیشتر از سرش گذشت

تاوانی برای دردِ زادنش

یا تردیدی از به پیش رفتن اش؟

۶

افلاطون فکر کرد که طبیعت جز کفی نیست که نقش می گیرد

بر مثالِ شبح وارِ چیزها

ارسطو سختتر شلاق کشید

بر کفلِ شاهِ شاهان

فیثاغورث

شهیرِ دهر

انگشتی که بر آرشه یا تارهای ویولونی کشیده شد

ستاره چه آوازی خواند

که الهگانِ سبکسر هنر شنیدند

رختی کهنه بر عصایی پیر که پرندگان را بترساند.

۷

اما راهبان و مادران تمثالها را می پرستند

اما آن شمع ها روشنایی محدودی دارند

که به رویای مادران جان بخشند

که مرمر و برنز را آسوده نگهدارند.

و هنوز آن ها قلبها را می شکنند، ای حاضرین

آن شور و پرهیزگاری و دلبستگی می داند

و تمامِ آن شکوهِ زمستانی همرای می شود

ای دلقکانِ از خویش زائیده ی کردارِ آدمی!

۸

کارگران شکوفا می شوند و می رقصند در آنجا

تنی کبود شده است که روح را به لذتی برساند

هیچ زیبایی ای از سرخوردگیِ خویش متولد نمی شود

و چشمانِ نیمهکور دانایی از فتیله ای که در چراغ نیمه شب می سوزد، نمی زاید

ای درختِ بلوطی که شکوفه می دهی و ریشههای سترگی داری

آیا تو برگی، شکوفه ای و یا تنه ی درخت؟

ای تنی که از موسیقی پیچ وُ تاب می خوری

ای نگاهِ نیمبازِروشت

چگونه ما می توانیم رقاص را از رقص بازشناسیم؟

این رسم الخط فارسی نیست...

ما را در سایت این رسم الخط فارسی نیست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 202 تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 17:36

صفحه بندی